تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً



خوش آمدید منتظر نظرات خوب و سازنده تان هستم

آسمانی پر از عشق - همه چی یه دفه شروع شدش

همه چی برام یه دفه شروع شدش

یدفه شد که من عاشقت شدم

همین جوری یه هویی دلم برات تنگ شده بود

همین جوری بود که من عاشقت شدم

دلم از خدا فقط تو رو می خواست

واسه لحظه هام فقط تو رو می خواست

دلم می خواست تو هم بی تابم باشی

اگه بیداری با من ، اگه هم  خوابی تو در یادم باشی

دلم می خواست وقتی از چشات داره بارون می باره

سایه بون روی اون نگاهت باشم

سایه بون نه لااقل پناهی واسه اون اشکات  باشم

دلم می خواست اگه چشمات منو واسه خودم نخواست

لااقل دوای دل بی تابم باشه

یکمی آبی باشه ، قرمز باشه ، یا رو دلم دوا و مرهمی باشه

دلم می خواست عشقمون اساطیری ، نه بابا یه جورایی ساده باشه

من واسه تو ، تو واسه من

دل تو فقط ، فقط واسه خوده خودم باشه

دلم می خواست اگه داره از دلم لبخندی میاد

برا لبخنداش بهونه هاش باشی

اگه خنده نبودی لا اقل دوای گریه هاش باشی

اما نشد ،

نشد که عاشقم بشی

نشد واسه چشمام منو فریاد بزنی

همیشه نگانم کنی ، توی چشام داد بزنی

داد بزنی دوست دارم منم دارم عاشقت میشم

آره ، آره جونم نشد که واسه چشمام چتری از بارون باشی

یا که پناه لحظه هام  ،

قصه آرومیه آرومم باشی

نشدش واسه دلم پناه گرمی تو باشی

چشمات و بستی و تو ، نکنه که برام پناه نشی

رفت و رفت و  آسمونم واسه من تاریک شد و تو نیومدی

نیومدی تا که برام قصه بی تابی هام باشی

یا که شاید دوای دردام  تو باشی

یارم باشی ، همراهم باشی ، شایدم یکمی غم خوارم باشی

آره تو رو واسه اون چشمای قشنگت می خواستم

واسه اون نگاه تنگت  ، واسه اون حسرت چشمات

من فقط تو رو می خواستم

.................................................................................

سکوت نکن ، آری جوابم را بده ،

نکند باز مرا در تاریکی تردید هایم باز گزاری

نکند باز مرا لغمه  دندانهای تردید کنی

جوابم را بده که هنوز منتظرم ، منتظر یک نگاه بیتاب توام

جوابم را بده

با کلامی یا سلامی تا هنوز گوشهایم نای شنیدن را دارد

جوابم را بده که قلبم خسته است .

بیا و پایانی برای این سکوت وحشی چشمانم باش

بیا تا بارانی شود

بیا تا حقیقتی برای جودم باشی

بیا ، بیا که من آن نیستم که تو می بینی  و می شنوی

بیا و من را بشناس .

من فقط حادثه نگاهت را می خواهم

قدرت برق چشمانت

من فقط بیتابی یک لحظه دیدنت را می خواهم

بیا تا برایم ساز بیتابی دل باشی ای تو که لحظه لحظه هایم از برای توست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:34  توسط محمد علی اسماعیل زاده گلیرد  |